بسم‌الله الرحمن‌الرحیم

من سوم دبیرستان بودم. دخترعمه ی من خانم هنرپور در جلسات خانم حدادیان شرکت می کرد و از شاگردان آقای شاه چراغی بود. ایشان مرا به خانم حدادیان معرفی كرد و با این ‌كه مثل بقیه دانشجو نبودم، اجازه دادند در آن جلسات شركت كنم. این جلسات خیلی جالب بود. آقای حدادیان همسر خانم حدادیان همواره به خانم ها کمک می كرد و برای آن ها وسیله­ی رفت و آمد فراهم كرده بود. در آن ‌جا با سه چهره ی آقای روزبه، آقای موسوی و آقای شبستری آشنا شدم كه از هر كدام خیلی چیز یاد گرفتم. آقای روزبه و آقای موسوی از مدرسه ی علوی می آمدند و علاوه بر تدریس، برنامه ها را تنظیم می كردند.

آقای روزبه به ما اعتقادات اسلامی و خداشناسی و توحید درس می دادند. شخصیت ایشان به دلیل تواضع فوق‌العاده و نظافت چشم گیرشان برای من بسیار جالب بود. یادم هست كت سفید ایشان كه لب آستینش رفته بود، به قدری تمیز بود كه گویا همین الآن از خشك شویی گرفته اند. خانم ها اگر سؤال خصوصی داشتند می رفتند در اتاق استادها. من یك بچّه دبیرستانی بودم، ولی هر موقع که می رفتم و سؤال داشتم، ایشان تمام قد می­ایستادند.

درمناسبتی خانم ها پول جمع كردند و برای آقای روزبه ماشین لباس شویی خریدند و به منزل ایشان بردند. آقای روزبه آن را فردا برگرداندند! و گفتند: زمانی من ماشین لباس‌شویی می برم خانه كه بقیه ی مردم هم داشته باشند. چون آن موقع كمتر كسی ماشین لباس­شویی داشت.

ایشان می گفتند: معلّم های فیزیك و زیست بروند دینی درس بدهند و از طریق علم ثابت كنند كه این جهان خودبه خود آفریده نشده و باید آفریننده و ناظمی داشته باشد. ایشان در این زمینه خیلی علمی و استدلالی صحبت می كردند.

منزل آقای روزبه و خانم مجتهد و خواهر خانم حدادیان و خانه ی ما پایین شهر بود. راننده ای كه ما را می برد، یك مسیحی بود. آقای روزبه جلو می نشستند و ما سه نفر عقب می نشستیم. زمان کوتاهی که در برگشت از جلسه در خدمت استاد می­گذراندم، از توفیقات بزرگ زندگی من بود. در طول مسیر آقای روزبه برای راننده صحبت می كردند. یك‌بار گفتند: روزی یك فرد مسلمان به پیامبر گفت: من هر چه ‌به این هم­سایه ی مسیحی خود می گویم: بیا مسلمان شو، قبول نمی كند. پیامبر فرمودند: این قدر از اسلام تعریف نكن؛ خودت اگر مسلمان خوبی باشی، مردم به طرف تو می آیند؛ به جای این كه حرف بزنی، عمل كن. این راننده به آقای روزبه بسیار احترام می گذاشت و همیشه در خدمت ایشان بود.

آقای روزبه سفارش امیرالمؤمنینعلیه السلام به مالك اشتر را تأكید می كردند كه مردم یا برادر مسلمان تو هستند یا مثل تو انسان اند و تو حق نداری نسبت به كسی بدرفتاری كنی. آقای روزبه می گفتند: به شاگردها حتی دروغ مصلحتی نگویید؛ چون اگر چیزی را غیر واقع گفتید، اثر خودش را از دست می دهد. همیشه راست بگویید.

آخرین باری كه آقای روزبه را دیدم، بعد از این بود كه ازدواج كرده بودم و می خواستیم برای ادامه ی تحصیل به خارج برویم و آقای روزبه مریض بودند. دوست داشتم ایشان را ببینم. از همسرم آقای کمال خرازی خواهش كردم كاری كنید من خارج از جلسات آقای روزبه را ببینم و از ایشان خداحافظی كنم. ایشان مرا آوردند دم مدرسه ی علوی. من در ماشین ماندم و آقای روزبه لطف كردند آمدند در ماشین و پس از احوال­پرسی فرمودند: بروید، خدا شما را كمك كند. ما رفتیم. دوسه ماه بعد خانم حسابی برای من نامه ای نوشتند و در ضمن شعر بسیار زیبایی خبر دادند که ما روزبه را از دست دادیم.

من جای آقای روزبه را همیشه در آموزش و پرورش خالی می بینم. آن چه می تواند دانش آموزان را تغییر دهد، شخصیت معلم است. مهم این است كه معلم چه ‌طور عمل می كند نه چه طور درس می­دهد.

آقای روزبه با آرامش و استدلال سخن می گفتند و اجازه می دادند هر كس هر نظری دارد بگوید حتی اگر مخالف نظر ایشان باشد. من یادم هست خانم ها خیلی با ایشان بحث می كردند و ایشان خیلی جالب و مستدل جواب می دادند و هیچ وقت نمی گفتند: این است و جز این نیست. ایشان این سعه ی صدر را داشتند كه اجازه بدهند دیگران هم نظرشان را بدهند. تواضع، صمیمیت و اخلاص آقای روزبه كم‌نظیر بود. اگر بپرسند بنده ی خدا یعنی چه؟ می گویم: آقای روزبه. ایشان تعبّد فوق العاده ای داشتند .

آقای موسوی درس عربی می دادند. آقای بیات اقتصاد اسلامی می گفتند. آقای علامه جعفری چند جلسه مثنوی بحث ‌كردند. آقای شبستری تفسیر قرآن می گفتند و دید بازی نسبت به اجتماع داشتند و نسبت به بقیه در مسائل اجتماعی روشن تر بودند كه در جامعه چه می گذرد.

من اسفند 57 آمدم ایران. یك‌سال و چند ماه در رادیو در برنامه ی خانواده كار می كردم. بعد در كانون پرورش فكری كودكان و نوجوانان در کمیته­ی کتاب با آقای مهدی ارگانی هم‌كاری داشتم که تجربه ی خوبی بود. بعد در سال 59 ـ 60 رفتم مدرسه روشنگر فخرآباد كه بعد شاهد شد. تا دوسال پیش كه آمدم روشنگر منطقه ی یك؛ با این كه روحیه ام به غیرانتفاعی نمی خورد. البته چند سال غیر موظف در این جا هم درس می دادم.

سال 74 دو سال بچّه هایم را آوردم ایران كه از جهت مدرسه مشكل داشتیم. زنگ زدم از آقای علامه كمك خواستم. گفتند: بچه را بیاور. پسرم را بردم خدمت ایشان. آقای علامه مفصل برایش صحبت كردند و مسائلی را گفتند و خیلی كمك کردند. سالی هم كه از نیویورك آمده بودم، رفتم خدمت آقای علامه سؤالاتی داشتم. آقای علامه مطالبی فرمودند كه برای من جالب بود. من همیشه ایشان را به عنوان یك شخصیت روشن و ساده و كسی كه به آن چه می­گفت، عمل می كرد می شناختم. برای همین هم حرفشان روی دیگران اثر داشت.

آخرین باری كه من آقای علامه را دیدم، چند هفته قبل از فوت شان بود. با آقای خرازی به عیادت رفتیم. ایشان خوابیده بودند. آقای خرازی شروع كرد به گریه كردن. یك دفعه آقای علامه با قدرت داد زدند كه آقا جان! چرا گریه می كنی؟ گریه ندارد؛ من مدتی است كه آماده ام؛ نمی دانم چرا نمی آیند این ها؟! صدای شان خیلی محكم بود واصلا زار و نزار نبود. این باعث شد ما بیشتر گریه مان بگیرد. آقای علامه چند بار گفتند: چرا گریه می­کنید؟ من آماده ام، چرا نمی آیند؟! كمتر كسی پیدا می شود با این قدرت بگوید: من آماده ی مرگ هستم. این حركت آقای علامه خیلی برای من جالب بود. خدا ایشان را بیامرزد.

آقای روزبه از جهت علمی پر بودند و به خاطر اخلاص، شخصیت برجسته و ممتازی داشتند. ایشان احترام خاصی برای آقای علامه قائل بودند و با احترام خاصی از ایشان یاد می كردند.