حمله شدیداللحن ملکیان به ملی‌گرایی ایرانی/

ایران اصلا چه موجودی است؟ اول موجودیتی به نام ایران را باید اثبات كرد. اول موجودیتی به نام ایران را باید اثبات كرد كه ما چیزی داریم، هویتی داریم، عینی داریم، ابژه‌ای داریم كه اسمش ایران است. شما اول باید اثبات كنید چیزی هست و بعد بگویید متعلق به عشق، نفرت، خشم یا خشنودی من است. ایران چه موجودی است؟
پارسینه: فرهنگ امروز/ علی ورامینی: چندی پیش نشستی با حضور مصطفی ملكیان، اصغر دادبه و شروین وكیلی با موضوع «رویكردی فلسفی به مفهوم ملیت» در كانون معماران معاصر برگزار شد. ماجرای این نشست از همایش بین‌المللی حافظ شیرازی آغاز شد كه در اردیبهشت ماه سال جاری در تهران و شیراز به وقوع پیوست. در این همایش میزگردی با عنوان «حافظ و هویت ملی ایران» برگزار شد كه در آن ژاله‌ آموزگار، اصغر دادبه، شروین وكیلی و مصطفی ملكیان حضور داشتند. اختلاف نظری میان ملكیان از یك سو و دو سخنران دیگر از سوی دیگر بروز كرد كه مضمون اصلی‌اش عینیت و حقیقتِ مفهوم ملیت بود. این میزگرد با كمبود زمان مواجه و قرار بر این شد در نخستین فرصت ممكن ادامه بحث جریان یابد و این نشست فوق‌الذكر همان فرصت وعده داده شده است. این نشست بیش از چهار ساعت به طول انجامید و گفت‌وگوهای متعددی بین مصطفی ملكیان و دو سخنران دیگر و همچنین حضار و سخنرانان صورت گرفت. نوشتار پیش رو خلاصه‌ای از سخنان و گفت‌وگوهایی است كه در این جلسه برگزار شد.

مدعای من این است كه «ناسیونالیسم» هم به لحاظ فلسفی، هم به لحاظ اخلاقی و هم به لحاظ مصلحت‌اندیشانه غیرقابل دفاع است. البته اگر یكی از این سه ‌تا غیرقابل دفاع باشد دوتای دیگر هم غیرقابل دفاع خواهد بود ولی با این همه من جداگانه مدعای خودم را بررسی می‌كنم. هرچند كافی است یكی از این سه مدعا از دست طرفداران ناسیونالیسم گرفته شود تا آن دوتای دیگر هم گرفته شود. به هر روی من مستقلا به این سه‌ تا می‌پردازم، اما در ابتدا باید كه مرادم از ناسیونالیسم را بیان كنم.

 

مراد از ناسیونالیسم

یك پدیده روانشناختی كه به روانشناسی و به خصوص به شاخه روانشناسی اجتماعی مربوط می‌شود و در همه انسان‌ها در طول تاریخ و در هر جامعه‌، فرهنگ و تمدنی وجود داشته این است كه هركسی وطن خودش را دوست دارد. یك نوع وطن‌دوستی در هر انسانی هست و این اختصاص به هیچ جامعه و فرهنگ و تمدن و زمان و مكان خاصی ندارد. اینكه این وطن‌دوستی پدیده‌ای است مربوط به آنتروپولوژی (انسان‌شناسی) طبیعی یا به آنتروپولوژی فرهنگی، یك داستان دیگر است. یعنی آیا ما انسان‌ها چنان ساخته شده‌ایم كه وطن خودمان را دوست داریم و بالطبع و بنا به طبیعت و به حكم ساختار و كاركرد جسمانی، ذهنی و روانی‌‌مان به این صورت ساخته شده‌ایم یا نه، این هم از القائات و تلقینات فرهنگ است كه در جامعه‌ای بزرگ شده‌ایم و جامعه به ما حب‌وطن را القا كرده است؟

من به این كار ندارم. چون خود این بحث درازدامنی است. اما واقعیت این است كه هرچه باشد، ما وطن‌دوستیم. همچنان كه ما مادر و پدرمان را دوست داریم. این وطن‌دوستی اختصاص به هیچ ملت و وطنی ندارد و به هیچ تاریخ و جغرافیایی محدود و منحصر نیست. تا اینجا نه داشتن و نه نداشتن وطن‌دوستی اصلا محل داوری نیست. به هر حال واقعیتی است كه درون ما هست و هیچ‌كس هم از شمول این حكم بیرون نیست، یعنی خود من هم كه صددرصد مخالف با ناسیونالیسم هستم این وطن‌دوستی را دارم البته نه به آن مباهات می‌كنم و نه خجالت می‌كشم. این چیزی است طبیعی. ما به غرایز خودمان نه مباهات می‌توانیم بكنیم و نه می‌توانیم از آنها خجالت بكشیم. اینكه من به مادر خودم علاقه دارم نه مایه فخر من و نه مایه ننگ من است. چون این گونه امور از دایره ارزش‌داوری و به خصوص از شمول ارزش‌داوری‌های اخلاقی بیرون هستند. اما ناسیونالیسم یعنی تبدیل وطن‌دوستی كه یك احساس و عاطفه است به یك یا دو یا سه یا nتا باور. به عنوان مثال من مادرم را دوست دارم و چه‌بسا بیشتر از هركس دیگری مادرم را دوست داشته باشم، این احساس و عاطفه و هیجان درون من است. تا اینجا هیچ عیب و ایرادی به آن نیست. اما اگر از اینكه این احساس و هیجان و عاطفه را نسبت به مادرم دارم یكی دوتا سه تا گزاره استنتاج بكنم. مثلا بگویم مادرم زیباترین زن جهان است، یا مادرم شجاع‌ترین زن جهان است یا مادرم بهترین همسری است كه پدید آمده است، یا مادرم از هر مادر دیگری نسبت به فرزندان خودش مهربان‌تر است، اینها یك سلسله باور است. هرگز به لحاظ منطقی و معرفت‌شناختی گذر از یك حس و عاطفه به یك، دو، سه و n فقره باور مجاز نیست. من حق دارم بدون ذره‌ای توضیح بگویم مادرم را دوست دارم و مادرم را از هر موجود دیگری روی كره زمین بیشتر دوست دارم و هیچ اشكالی هم بر من نمی‌توانید بگیرید. اما اگر گفتم می‌دانید چرا مادرم را دوست دارم؟ چون مادرم زیباترین زنی است كه می‌شناسم، شجاع‌ترین زنی است كه می‌شناسم، بهترین مادری است كه می‌شناسم و... آن‌وقت من اینجا از مادردوستی گذر كرده‌ام به مادرپرستی. یعنی در واقع یك احساس و عاطفه را تبدیل كرده‌ام به یك، دو، سه و n فقره باور. حالا اگر كسی این كار را درباره مام وطن بكند و بگوید من ایران را بیشتر از هر كشور دیگری دوست دارم هیچ مشكلی نیست و بگوید وطنم را از هر وطن و سرزمین دیگری بیشتر دوست دارم، هیچ مشكلی نیست اما اگر بلافاصله بگوید برای اینكه وطن من بهترین وطن است، زبان این وطن بهترین زبان است، فرهنگ این وطن بهترین فرهنگ است، سابقه تاریخی این وطن از سوابق تاریخی سایر سرزمین‌ها درخشان‌تر است، چون این وطن دانشمندان بزرگ‌تری عرضه كرده است، چون به فلسفه و موسیقی و معماری و ادبیات خدمت كرده است و... شما از یك احساس و عاطفه گذر كردید به n گزاره. فرق وطن‌دوستی و ناسیونالیسم در همین است.

مراد من از ناسیونالیسم این است كه آن را ایضاح كردم. حالا شما چه اسمی بر مفهومی كه من ایضاح كردم می‌گذارید فرقی نمی‌كند. می‌خواهید بگویید ناسیونالیسم می‌خواهید بگویید شوونیسم. ناسیونالیسم اگر به معنای گذر از یك احساس و عاطفه كاملا طبیعی به یك فقره باور درباره میهن و وطن، (آن باورها از هر سنخی كه باشند فرد را به یك ناسیونالیست تبدیل می‌كند) به لحاظ فلسفی، اخلاقی و مصلحت‌اندیشانه دارای عیب است. حالا یك‌یك این سه عیب را عرض می‌كنم.

عیب ناسیونالیسم به لحاظ فلسفی

چون ما ایرانی هستیم و وقتی می‌گوییم وطن‌دوستی مرادمان ایران‌دوستی یا ایران‌پرستی است و... یعنی سخن‌مان انحصار دارد در ناسیونالیسم ایرانی، از این به بعد مثال را با ایران دنبال می‌كنم. ایران اصلا چه موجودی است؟ اول موجودیتی به نام ایران را باید اثبات كرد. اول موجودیتی به نام ایران را باید اثبات كرد كه ما چیزی داریم، هویتی داریم، عینی داریم، ابژه‌ای داریم كه اسمش ایران است. شما اول باید اثبات كنید چیزی هست و بعد بگویید متعلق به عشق، نفرت، خشم یا خشنودی من است. ایران چه موجودی است؟ در اینجا كاملا حدس می‌زنم چه جواب‌هایی ممكن است داده شود. ‌آیا ایران یك واحد جغرافیایی است؟ یعنی یك شكل نامنظم هندسی در نظر گرفته‌ایم و این را ایران می‌نامیم؟ ممكن است كسی بگوید واحد جغرافیایی نیست و یك واحد نژادی است. همان طور كه ممكن است بگوییم نژاد آریایی یا هند و اروپایی. ما به یك نژاد خاصی می‌گوییم نژاد ایرانی. ایران برای ما هویت جغرافیایی ندارد و یك هویت خونی و نژادی دارد. من می‌گویم این را مشخص كنید ببینیم این اصلا وجود دارد یا خیر؟ ممكن است بگویید یك واحد زبانی است، ما به مردمی كه زبان خاصی داشته‌اند در طول تاریخ هرچه پراكنده هم باشند و از هر قوم و نژادی هم باشند به كسانی كه این زبان را دارند می‌گوییم ایرانی هستند. من می‌گویم این زبان را مشخص كنید كه كدام زبان است. آیا اصلا زبان ناب در جهان وجود دارد؟ زبان ناب یك مفهوم بلامصداق است. هیچ زبانی ناب نیست و هر زبانی از آمیزش بسا زبان‌ها پدید آمده است كه خود آن زبان‌ها هم از آمیزش بسیاری زبان‌ها پدید آمده‌اند. نژاد ناب وجود ندارد. ما نژاد آریایی خالص نداریم. مفهوم نژاد و زبان ناب وجود ندارد. زبان ناب مثل آب خالص و ناب می‌ماند. آب خالص و ناب را می‌توانید در آزمایشگاه درست كنید، اما آن چیزی نیست كه در طبیعت وجود دارد. می‌توانید در مخیله خودتان زبانی درست كنید و به آن بگویید زبان فارسی ولی در عالم واقع چنین زبانی وجود ندارد. جالب این است كه دوستان ناسیونالیست فكر می‌كنند كه زبان فارسی از روزی كه عرب‌ها به ایران حمله كردند ناب بودنش را از دست داد، گویا از پایان سلطنت یزدگرد سوم هرچه به عقب برگردیم با زبان ناب فارسی سروكار داریم. اگر الفبای زبان‌شناسی بدانید، متوجه می‌شوید كه این خنده‌دار است. این فقط از باب مضحكه است. هیچ زبان نابی وجود ندارد. نباید گمان كنید كه اگر زبان فارسی امروز را از لغات عربی و اروپایی زدودید به زبان ناب می‌رسید. تازه می‌رسید به زبانی كه لغات مغولی و چینی و ژاپنی در آن وجود دارد. ممكن است بگویید هویت سیاسی است. مثلا فرض كنید بگویید به ایرانی كه «الان» می‌گویند ایران، می‌گوییم ایران. چرا الان را می‌گویید ایرانی؟ ترجیح شما برای اینكه ایران پایان دوره قاجار را ایران بدانید یا ایران پایان دوره افشار چیست؟ آیا زمانی كه قفقاز هم جزو ایران بود یا بخشی از افغانستان و پاكستان متعلق به ایران بود را باید ایران در نظر بگیریم؟ مرزهای سیاسی چه زمانی را شما می‌گویید؟ و هرجا را هم انگشت بگذارید ترجیح بلامرجح است و من می‌گویم چرا انگشت را روی صدسال قبل یا بعدش نگذاشتید؟ ممكن است بگویید وقتی می‌گوییم ایران به هویت فرهنگی خاص می‌گوییم ایران. من می‌گویم مولفه‌های فرهنگی ما ایرانیان را بگویید كه فقط در ما ایرانی‌ها هست و علاوه بر این در غیر ما ایرانی‌ها نیست و هر دو را باید نشان بدهید.

بعد از اینكه روشن شد كه این واحد (سیاسی، جغرافیایی، هویتی و فرهنگی چه واحدی است، بحث مشكل‌تر بعدی پیش می‌آید. خب فرض می‌كنم به یكی از این معانی ایران وجود دارد، چرا ما باید به این ایران بچسبیم؟ همین‌طور كه هنگام ‌زاده شدن انتخاب پدر و مادر در اختیار من نبوده، وطنم هم دست خودم نبوده است. حالا چون هنگام زادن بدون اختیار در اینجا به دنیا آمده‌ام محكومم علقه‌ام را به همین جا بچسبانم؟ به چه دلیل؟ یك ترجیحی می‌خواهد چسبیدن به یك فرهنگ، نژاد یا زبان. بنابراین اولا هویت فلسفی آن چیزی كه به آن می‌گوییم ایران باید مشخص شود ثانیا نشان داده شود آن موجودی كه دارای آن هویت فلسفی است، یك برتری بر سایر موجودات دارد كه آن برتری موجه ما است در اینكه به آن بچسبیم و نسبت به آن باورهایی داشته باشیم و به آن افتخار كنیم.

 

عیب ناسیونالیسم به لحاظ اخلاقی

فرض می‌كنیم كه از مساله فلسفی گذشتیم و وارد مساله اخلاقی شدیم. چرا خودشیفتگی اخلاقی، اگوییزم اخلاقی نكوهیده می‌شود و خودشیفتگی گروهی نكوهیده نمی‌شود بلكه ستایشش می‌كنیم؟ چرا اگر معلوم شد به هر چیزی فقط از دریچه منافع خودم نگاه می‌كنم و فقط به جلب نفع و دفع ضرر به خودم نگاه می‌كنم و همیشه خودگزینم و همیشه خودم را به دیگران ترجیح می‌دهم، یك اگوییست هستم و این را به لحاظ اخلاقی بسیار قبیح تلقی و سرزنش می‌كنیم، ولی وقتی این خودگزینی فردی تبدیل شده به خودگزینی گروهی، یعنی من خودم را بر شما ترجیح نمی‌دهم اما می‌گویم ما ایرانیان بر شما یونانیان ترجیح باید داشته باشیم، چرا اینچنین ستایش می‌شود. چه ترجیحی وجود دارد در خودگزینی گروهی نسبت به خودگزینی فردی؟

حالا فرض می‌كنم خودگزینی گروهی بلااشكال باشد. چرا این گروه را گروه ملی انتخاب كردید؟ ما می‌خواهیم خودگزین باشیم اما بگوییم ما خودگزینی مسلمانی داریم. خودگزینی قومی داریم اما قوم و گروه‌مان، قوم دینی باشد. می‌گویم بله دوست داریم گروه خودمان برتر باشد در عالم و بر این برتری هم اصرار می‌ورزیم، اما مرادمان از گروه ما، گروهی است كه هم‌كیش و هم‌خون ما است، رنگ پوست‌شان مثل رنگ پوست ما است، یا بگویم گروهی كه دارای شغل و حرفه من هستند. چرا از بین همه این گروه‌بندی‌ها، گروه‌بندی ملی را انتخاب كردید؟ خب من می‌خواهم گروه‌بندی سیاسی، اقتصادی، دینی یا طبقاتی را انتخاب كنم. بنابراین اولا به لحاظ اخلاقی این درست نیست.

ثانیا بعد از این اگر بنا باشد در رفتارم گروه خودم را در نظر بگیرم خیلی وقت‌ها باید از موازین صداقت، تواضع و احسان (كه من معتقدم از مفاهیم پایه‌ای اخلاق است) عدول كنم.

انسان وقتی علقه گروهی پیدا كرد، نمی‌تواند گروه خودش با غیر گروه خودش را با یك چشم نگاه كند. نمی‌تواند به چشم انصاف نگاه كند. من هیچ‌وقت خودی را با ناخودی نمی‌توانم با یك چشم نگاه كنم. وقتی شما ملیت من را به خودی‌های ما تعبیر كردید، آن وقت اگر ملیت من با ملیت دیگری در تعارض افتاد، نمی‌توانم منصفانه عمل كنم. خب اینها خلاف موازین عدل است. حالا چه شما سه‌تا مفهوم را مثل من بدانید، چه نه مفاهیم دیگری بدانید. به تعبیر دیگری حتی اگر قایل باشید به قاعده زرین و بگویید كل اخلاق بر پایه قاعده زرین است، این با ناسیونالیسم سازگار نیست.

و اما سومین چیزی كه از منظر اخلاقی وجود دارد، این است كه در اخلاق انسان از آن‌رو كه انسان است باید مطمح نظرش باشد. من یك سوال می‌پرسم، چرا به ستم تاریخی كه بر زنان رفته است اعتراض می‌كنیم؟ می‌خواهیم بگوییم در طول تاریخ گذشته با انسان از آن رو كه انسان بود رفتار نمی‌كردند. می‌گفتند انسان اگر مرد است این رفتار و اگر زن است آن رفتار. بن و بنیاد این اندیشه‌های مردسالارانه به لحاظ اخلاقی چیست؟ این است كه اول ببینید مرد است یا زن، آن وقت با مرد یك رفتار بكنید و با زن رفتار دیگر. خب حالا چرا وقتی این تقسیم‌بندی می‌شود شما اعتراض می‌كنید و فمینیست‌ها بحق می‌گویند باید برگردیم به وضع سالم‌تری. حالا به جای مرد و زن اگر من بگویم ایرانی و انیرانی، چرا این درست است؟ انسان از آن رو كه انسان است باید مورد مهر و شفقت و عشق قرار گیرد.

ما همین‌طور كه نمی‌توانیم بپذیریم سیاهان چون سیاه‌اند باید رفتارمان با آنها متفاوت باشد از رفتاری كه با سفیدها می‌كنیم و نمی‌توانیم بپذیریم رفتارمان با زن‌ها متفاوت باشد چون زن هستند، به همین ترتیب نمی‌توانیم بپذیریم رفتاری كه با ایرانی می‌كنیم متفاوت باشد با رفتاری كه با غیرایرانی می‌كنیم.

 

عیب ناسیونالیسم به لحاظ مصلحت‌اندیشانه

فرض می‌كنم شما ضوابط اخلاقی را قبول نداشته یا نهیلیست اخلاقی باشید و بگویید من به لحاظ اخلاقی به هیچ ارزش اخلاقی قایل نیستم. یا شكاك و اگنوستیك باشید و بگویید نمی‌دانم واقعا عمل درست یا نادرست چیست و بنابراین اخلاق را بخواهید از محاسبات‌تان بیرون ببرید اما یك چیز دیگری می‌آید و آن عقلانیت عملی است یعنی مصلحت‌اندیشی. آیا به مصلحت ایرانیان و غیرایرانیان است كه ایرانیان ناسیونالیست باشند؟ همین سخن را در مورد هر ملت دیگر هم می‌توان تكرار كرد. من می‌گویم اگر این بحث را بحث «سیاست ناظر به امر واقع» (Real Politic) و فارغ از هرگونه ارزش بخواهیم در پیش بگیریم، آیا به مصلحت دنیا است كه هر گروهی از اینها بیایند و بگویند ما و لاغیر، ما برتر از غیر، ما مقدم بر غیر، ما فاضل‌تر از غیر. حالا آن گروه هرچه می‌خواهد باشد (ترك، فارس، عرب و...) من می‌گویم اگر در دنیای سابق اگر كسی اندك شكی می‌توانست داشته باشد كه این كار به مصلحت نیست، امروزه این شك وجود ندارد. چنگیز عمری را پشت اسب زندگی كرد و درحال جنگ بود. چندتا آدم را كشت؟ امروزه شما در سه دقیقه می‌توانید این تعداد آدم را بكشید. در دنیایی كه من می‌توانم با فشار دادن یك دكمه كاری انجام دهم كه چنگیز در یك عمر انجام داد، آن وقت شما دم از پان ایرانیسم بزنید و یكی پان‌عربیسم، آن وقت ببینید آیا در این دنیای ترد و شكننده، دنیایی كه ساحت نظر آن هر روز گسترده می‌شود و حوزه عمل آن تنگ‌تر، می‌توانیم زندگی كنیم. شما فرض كنید یك داعشی دستش به سلاح اتمی برسد و هیچ هم بعید ندانید كه همین سلاح‌های اتمی كه در پاكستان وجود دارد به دست داعشیان برسد. آن داعشی اول بر شیعیان جهان و بعد بر غیرمسلمانان عالم روزگار باقی می‌گذارد؟ شما اگر فقط با رای او مخالف باشید چیزی از شما باقی نمی‌گذارد. به گفته برتراند راسل روزی در دنیا بود كه می‌گفتیم چاردیواری و اختیاری، من می‌رفتم داخل خانه خودم در خانه را هم قفل می‌كردم دیگر در خانه خودم كسی نمی‌تواند مداخله كند. راسل می‌گفت امروز روزگاری است كه آنقدر در مقام عمل به هم چسبیده‌ایم كه دیگر چاردیواری اختیاری حرف كاملا خلاف حقوق است. چرا؟ چون اگر شما امروز در خانه بگویید چاردیواری اختیاری، آپارتمان بالا و پایین اعتراض می‌كنند و حق هم دارند. رابطه‌ ما چنان تنگاتنگ شده كه تقریبا هیچ چیز خصوصی وجود ندارد. با این وضعیت كسانی بیایند دم از «پان‌ها» بزنند.

آن كسی كه می‌گوید هنر نزد ایرانیان است و بس. هر كسی می‌خواهد باشد، (با اینكه شكی نداریم كه فردوسی از مفاخر ایران است) اما وقتی این جمله را می‌گوید، (من می‌گویم اگر و بس را نمی‌گفت مشكلی نداشت و منافاتی نداشت كه نزد یونانیان هم باشد.) جمله‌ زیبا است و فصاحت و بلاغت هم دارد، هیچ لفظ عربی هم (خدا را شكر و خدا را سپاس به كار نبرده‌) ولی با این اندیشه دارد جنایت می‌كند. این را خطاب به فردوسی نمی‌گویم چون او در دنیایی زندگی می‌كرد كه این سخنان آنقدر آثار و نتایج عملی نداشت. اما آنكه امروزه می‌گوید «هنر نزد ایرانیان است و بس» و خوشحال است از این تعبیر به بشریت و خودش دارد ظلم می‌كند. این در ادبیات ما سابقه دارد و اختصاص به فردوسی هم ندارد. نظامی هم كه پارسی‌سرا نبود از این حرف‌ها زیاد دارد. این سخنان ظاهرشان خیلی فریبنده است ولی باطن‌شان باعث ایجاد مرز بین انسان‌ها می‌شود. به تعبیر ثورو (متفكر و نویسنده معروف نیمه دوم قرن نوزدهم امریكا)، هرچیزی كه بین انسان‌ها مرز بگذارد یك جنایت بالقوه در حق انسان‌هاست.

هر چیزی كه بین انسان‌ها مرز بگذارد حتی جنسیت یا حتی طبیعی‌تر از آن كودكی، نوجوانی و جوانی (گر بخواهد مرزهای حقوقی بر آن مترتب شود) به لحاظ اخلاقی قابل دفاع نیست. اما مصلحت‌اندیشانه نبودنش محل بحث من است.