یهودیان همیشه در میان ما در کمال آرامش زیسته‌اند و اغلب مشاغل پر درآمدی مانند زرگری- عتیقه فروشی و... داشته‌اند و البته به بزدلی و ترسویی نیز مشهور بوده‌اند، بطوری که ضرب المثل است اگر کسی ترسیده باشد به او می‌گویند: چیه مانند جهود می‌ترسی !!

 متن زیر را ازکتاب «از رنگ گُل تا رنج خار» اثر قدمعلی سّرامی با کمی تخلیص نقل می‌کنم تا مورد استفاده خوانندگان واقع شود. 

 «از روزگار باستان در میان ایرانیان قوم یهود خوش نام نبوده‌اند در شاهنامه‌ی حکیم فردوسی نشانه‌هایی از این بدنامی را می‌بینیم در دو داستان شاهنامه به قهرمانان یهودی بر می‌خوریم یکی در داستان بهرام و لنبک آبکش و براهام جهود و نیز داستان مهبود و زروان به دو قهرمان یهودی یکی براهام و دیگری دوست زروان حاجب کسری بر می‌خوریم. هر دو از پلشت‌ترین قهرمانان شاهنامه‌اند و کردار‌هایشان نفرت مخاطب را نسبت به قوم یهود بر می‌انگیزد. 

 براهام فرومایه‌ترین، خسیس‌ترین و نفرت انگیز‌ترین و دوست زروان بد ذات‌ترین و ناجوانمرد‌ترین قهرمان شاهنامه است. فردوسی در سرآغاز داستان از زبان پیرمرد عصا بدست از براهام چنین یاد می‌کند: 

براهام مردی است پر سیم و زر     

جهودی فریبنده و بد گهر

ج۷ ص۳۱۰ ب۳۱۴

و سپس از زبان یکی از نامداران ایران از او بدینگونه سخن به میان می‌آورد: 

براهام پی بر جهودی است       

زفت کجا زفتی او نشاید نهفت

درم دارد و کنج و دینار نیز

همان فرش دیبا و هرگونه چیز

او در آغاز از پذیرفتن بهرامشاه به میهمانی خویش خودداری می‌ورزد و سرانجام چون پافشاری او را می‌بیند، وی را به سرای خویش می‌پذیرد به شرطی که آب و نان نخواهد و اگر اسبش سرگین کرد، پگاه آن را از سرای برد و هر زیانی که از او متوجه خانه شد جبران کند. 

به خانه درآی ار جهان تنگ شد

همه کار بی‌برگ و بیرنگ شد

به پیمان که چیزی نخواهی زمن

ندارم به مرگ آبچین و کفن

هم امشب تو را و نشست تو را

خورش باید و نیست چیزی مرا

گر این اسب سرگین و آب افکند

و گر خشت این خانه را بشکند

به شبگیر سرگینش بیرون کنی

بروبی و خاکش به هامون کنی

همان خشت را نیز تاوان دهی

چو بیدار گردی زخواب آن دهی

این مرد پلشت پیش چشم مه‌مان سفره می‌گشاید و شام می‌خورد و می‌گوید: 

«بیگمان هرکس دارنده است می‌خورد و به ناداری بینوایانش کاری نیست «. بعد شراب می‌نوشد و می‌گوید:» هرکس دارنده نیست بیگمان خشک لب خواهد ماند. »

 بدین سان بهرام گرسنه و تشنه به خواب می‌رود و بامدادن آهنگ رفتن می‌کند براهام از رفتن او جلوگیری می‌کند و او را وا می‌دارد تا سرگین اسب را در دستار حریر خویش می‌ریزد و از سرای بیرون می‌برد. در هیچ جای شاهنامه قهرمانی چنین پست و پلشت سراغ نداریم. 

 بهرام پس از رسیدن به کاخ این مرد یهودی را فرا می‌خواند و ضمن نکوهیدن لئامت طبع وی، دارایی هنگفت او را به لبنک آبکش می‌دهد و تنها چهار درم به وی وا می‌گذار می‌کند و می‌گوید: 

سزا نیست زین بیشتر تو را

درم مرد درویش را سر تو را

ج۷، ص۳۱۹، ب ۲۵۳

 در داستان مهبود و زروان پای جهود نزول خواری به میان می‌آید که جادوگری چیره دست است و نگاهی زهر آگین دارد. زروان حاجب از عزت مهبود وزیر و پسران وی نزد کسری در رنج است. روزی بر این مرد راز دل می‌گشاید و از او می‌خواهد تا در از میان برداشتن مهبود و خاندان او چاره‌ای بیندیشد. جهود از او می‌خواهد تا هنگامی که پسران وزیر برای شاه خوان می‌برند، به پذیره‌ی آنان رود و غذا‌ها را ببوید و اگر شیر نیز بر خوان هست وی را بیاگاهاند تا با نگاه آن را زهرآگین کند، آنگاه کسری را به شیری که پسران وزیر آورده‌اند به گمان اندازد چندانکه آزمون را از آنان بخواهد تا از آن بخورند و بمیرند. تا بدین سان شاه بدرستی گمان خویش اطمینان یافته کشتن وزیر و خاندان او را فرمان دهد. چنانچه می‌دانیم نیرنگ این جهود شوم چشم کارگر می‌افتد و نخست پسران مهبود با خوردن شیر زهرآگین جان می‌بازد و سپس به فرمان شاه دوده‌ی این وزیر پاکدل را از دم تیغ می‌گذرانند. 

 در هیچ جای شاهنامه به این همه پلشتی و بدکرداری باز نمی‌خوریم. این جهود ناپاک بی‌آنکه خود از مهبود و خاندان وی بد دیده باشد قتل عام آنان را باعث می‌آید.» صفحات۷۱۵ تا ۷۱۷ (1) 

پاورقی : 

1-سّرامی، قدمعلی، از رنگ گُل تا رنج خار، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۸۸، تهران




نویسنده : ساسان عزیزی از نظر انسانها سگها حیواناتی باوفا و مفید هستند ،اما از نظر گرگها ، سگها گرگهایی بودند که تن به بردگی دادند تا در رفاه و آسایش زندگی کنند !!!
ارنستو چه گوارا